بدتون نگیره هاااااااااااااااافقط محض تفریح


این مطلب ویزه ی دخترانی است که گیر می دن به اون دماغشون که برن عمل کنند و .....   بابا مشکلتون که فقط دماغ نیست ....  مشکل از جای دیگر است و هیچ .....

 
اگه مثل کلنگه
مثل لوله تفنگه
با خوشگلی‌ت می‌جنگه
طبیعیه، قشنگه
نگو که این یه درده
دماغ عمل نکرده***

اگر که مثل فیله
و یا از این قبیله
روی نوکش زیگیله
غصه نخور، اصیله
هی نرو پشت پرده
دماغ عمل نکرده***

یکی می‌گه درازه
خیلی ولنگ و وازه
یکی می‌گه ترازه
غصه نخور که نازه
ببین خدا چه کرده
دماغ عمل نکرده***

دماغ نگو جواهر
سوژه‌ی شعر شاعر
طویل فی‌المظاهر
پدیده‌ی معاصر
آهای تخم دو زرده
دماغ عمل نکرده***


کم باباتو کچل کن
یا خودتو مچل کن
کی بت می‌گه عمل کن
قصیده رو غزل کن
می‌شی له و لورده
دماغ عمل نکرده***

چه‌قد دماغ دماغ شد
قافیه‌مون چلاق شد
هی، یکی- چل کلاغ شد
تصنیف کوچه باغ شد
بره که برنگرده
دماغ عمل نکرده



*************************




پسر : دوست دارم 

دختر : خفه شو 

پسر : عاشقتم 

دختر : خفه شو 

پسر : میمیرم واست 

دختر : خفه شو 

پسر : فدات میشم 

دختر : خفه شو 

پسر : نوکرتم 

دختر : خفه شو 

پسر : زنم میشی ؟ 

دختر : جدی میگی؟ چرا که نه 

پسر : خفه شو

هنگ کن دیگه

معمای آلبرت انیشتین
آلبرت انیشتن این معما را در قرن نوزدهم میلادی طرح کرد و ادعا کرد که ۹۸٪ از مردم جهان نمی توانند این معما را حل کنند!

۱) در خیابانی، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد.

۲) در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.

۳) این پنج صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند، سیگار متفاوت می کشند و حیوان

خانگی متفاوت نگهداری می کنند. 

شرایط مساله:

۱) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.

۲) مرد سوئدی یک سگ دارد.

۳) مرد دانمارکی چای می نوشد.

۴) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.

۵) صاحبخانه خانه سبز قهوه می نوشد.

۶) شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.

۷) صاحب خانه زرد سیگار Dunhill می کشد.

۸) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند شیر می نوشد.

۹) مرد نروژی در اولین خانه زندگی می کند.

۱۰) مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.

۱۱) مردی که اسب نگهداری می کند کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند.

۱۲) مردی که سیگار Blue Master می کشد، آب میوه می نوشد. 

۱۳) مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.

۱۴) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.

۱۵) مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.

راهنمایی : مرد نروژی در اولین خانه و در کنار خانه آبی زندگی می کند. بنابراین, دومین خانه رنگ آبی دارد.

سئوال: کدام یک در خانه ماهی نگه داری می کند؟


من فک کنم مرد نروژی

 بسیار سخته

الان بسی هنگ کردی نه 


 الان داری مثل مونگلا نگا میکنی
                                                               

pianoo


   ترتیب دکمه به صورت زیر میباشد :    

Q W E R T Y U I O  P A Z S X D C F V G  B H N J M K L


document.write ('

');

سخت نیست..........

درافق ‍‍‍‍‍‍‍پرواز کردن سخت نیست

زندگی را شاد کردن سخت نیست

بغض فردا را شکستن سخت نیست

دل به رویاها نبستن سخت نیست

کودکی را ناز کردن سخت نیست

لب به آواز محبت باز کزدن سخت نیست

خنده را آغاز کردن سخت نیست

این همه در قلب وروح آدمیست

علی اکبر اسدی

ابتکارات ملت

دروغ و شاید اجبار ...

آقای بهرامی که رفت، بابا گفت: مرتیکه رباخوار، اومد به خاطر پونصد تومن، آبروم رو برد».

مامان گفت: کارش همینه. نباید ازش پول قرض می‌کردی». بعد به طرف تلفن رفت و شماره گرفت: بذار ببینم می‌شه از خانم احمدی قرض کنیم».

بابا گفت: ولش کن، با اون شوهر قاچاقچیش!».

مامان گفت: هیس! مثل این که گرفت. الو خانم احمدی! سلام. الهی قربونت برم من! چند وقته کم‌پیدایی. دلم برات تنگ شده بود. زنگ زدم فقط حالت رو بپرسم… من بد نیستم. به مرحمت شما!».

بابا گفت: عرض کنید، سلام مخصوص بنده رو هم خدمت آقای احمدی برسونن».

بابا این جمله را آن قدر بلند گفت که آن طرف گوشی هم بشنوند. مامان دوباره جمله بابا را تکرار کرد. مامان که سیم تلفن را چند باری دور دستش پیچیده بود، گفت: والّا، غرض از مزاحمت، می‌خواستم ببینم یه چند تومنی پول دارید به ما قرض بدید؟…

والّا پونصد تومن!».

بعد، صورت مامان سرخ شد: نه، این چه حرفیه. خواهش می‌کنم! دشمنتون شرمنده» و زود خداحافظی کرد و گوشی را محکم کوبید. در حالی که دست‌هایش را توی هوا می‌چرخاند و دهانش را مثل وقتی من گریه می‌کردم کج می‌کرد، گفت: شرمنده‌ام به خدا. زنیکه معتاد، خدا شرمندت کنه!».

بابا سیگارش را روشن کرد و گفت: گفتم ‌فایده‌ نداره! الکی خودت رو پیش این آدمای بی‌ارزش، کوچیک کردی».

مامان که تازه چشمش به من افتاده بود، گفت: دختر گلم، برو تو اتاقت با عروسکات بازی کن. برو دختر گلم».

فکر کردم اگر بروم توی اتاقم، مامان، دست‌هایش را توی هوا می‌چرخاند و با دهن کج‌کرده می‌گوید: من پفک می‌خوام. من بستنی می‌خوام. دختره بی‌تربیت! بعد بابا یک سیگار دیگر روشن می‌کند و می‌گوید: دختره بی‌تربیت، با اون عروسکای معتادش.

لج کردم و همان جا نشستم. مامان دوباره توی فکر رفت. بعد به بابا گفت: زنگ بزن به آقای بهرامی، با خواهش و تمنّا، چند روزی مهلت بگیر».

بابا گفت: عمراً به اون آدم عوضی التماس کنم».

مامان که کلافه شده بود، بلند شد و گُل‌های قالی را زیر پایش له کرد. بعد گفت: پس چیکار کنیم؛ الآنه که با مأمور بیاد درِ خونه. زنگ بزن بگو قراره هفته بعد وام بدن. یه دروغی سرِ هم کن بگو دیگه. وای که من از بی‌عُرضگی تو دق‌مرگ شدم!».

بابا به طرفِ تلفن رفت و گوشی را برداشت و شماره گرفت: پس بیا خودت بگو».

مامان، گوشی را از دست بابا گرفت و توی گوشی با لبخند گفت: سلام آقای بهرامی. حال خانواده محترم چه طوره؟ شرمنده‌ام به خدا! قراره هفته بعد، یه وامی بهمون بدن. حالا شما لطف کنید و یه چند روز دیگه صبر کنید».

بعد، کمی مکث کرد تا حرف‌های آقای بهرامی را بشنود و گفت: شما درست می‌فرمایید. اشتباه کرده! عصبانی بوده یه چیزی گفته. شما به بزرگواری خودتون ببخشید. من معذرت‌خواهی می‌کنم… . چشم، لطف کردید. إن شاء الله جبران کنیم… حتماً، مطمئن باشید. به خانم سلام برسونید. خداحافظ».

مامان، گوشی را گذاشت و گفت: خدا رو شکر. این آقای بهرامی هم آدم بدی‌ نیست ‌ها!».

بابا گفت: تا حدودی هم حق داره بنده خدا، پولش رو می‌خواد».

مامان، دوباره به من نگاه کرد و گفت: تو که هنوز این جایی؟ مگه بهت نگفتم برو تو اتاقت؟».

بلند شدم و به طرف اتاقم به راه افتادم. تا حالا حتماً عروسک‌هایم پشت سرم کلّی حرف‌های بد بد زده بودند. من هم دیگر از هیچ کدامشان خوشم نمی‌آمد. به بابا می‌گویم برایم یک عروسک تازه که از همه‌شان خوشگل‌تر باشد بخرد. رفتم توی اتاقم، دیدم همه عروسک‌هایم نشسته‌اند و الکی به من لبخند می‌زنند. من هم الکی گفتم: سلام عروسکای خوب و خوشگلم. من شما رو با هیچ چی تو دنیا عوض نمی‌کنم.

دخترنابینا

دختری بود نابینا

که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

خانه ام......

زیباتر

وقتی گریه می کنی

"زیباتر" می شوی

اما بخند...

من به همان زیبا که "تر" نیست

قانعم...